حیاط روشن بود
و باد میآمد.
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد.
اتاق خلوت پاکی است.
برای فکر، چه ابعاد سادهای دارد!
دلم عجیب گرفتهاست.
خیال خواب ندارم.»
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچهای
نشست:
هنوز در سفرم.
خیال میکنم در آبهای جهان قایقی است
و من - مسافر قایق - هزارها سال است
سرود زندهی دریانوردهای کهن را
به گوش روزنههای فصول میخوانم
و پیش میرانم.
مرا سفر به کجا میبرد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش
و بیخیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شکستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین.
و حال، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای میخوردند.
- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
- چقدرهم تنها!
-خیال میکنم
دچار آن رگ پنهان برگها هستی.
-دچار یعنی
- عاشق.
-و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.
-چه فکر نازک غمناکی!
-و غم تبسم پوشیدهی نگاه گیاه است.
و غم اشارهی محوی به رد وحدت اشیاست.
-خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانهی آنهاست.
-نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصلهای هست.
دچار باید بود
وگرنه زمزمهی حیات میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصلههاست.
صدای فاصلههایی که
- غرق ابهامند.
-نه،
صدای فاصلههایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیج میشوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیههاست.
و او و ثانیهها میروند آن طرف روز.
و او و ثانیهها روی نور میخوابند.
و او و ثانیهها بهترین کتاب جهان را
به آب میبخشند.
و خوب میدانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گرهی رودخانه را نگشود.
و نیمهشبها، با زورق قدیمی اشراق
در آبهای هدایت روانه میگردند
و تا تجلی اعجاب پیش میرانند.
-هوای حرف تو آدم را
عبور میدهد از کوچه باغهای حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازهی محزونی!
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:
چه سیبهای قشنگی!
حیات نشئهی تنهایی است.»
و میزبان پرسید :
قشنگ یعنی چه؟
- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانهی اشکال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب میکند مانوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگیها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
- و نوشداروی اندوه؟
- صدای خالص اکسیر میدهد این نوش.
مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
چه آسمان تمیزی!»
و امتداد خیابان غربت اورا برد.
غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش میآمد.
مسافر آمدهبود
و روی صندلی راحتی، کنار چمن
نشستهبود:
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر میکردم
و رنگ دامنهها هوش از سرم میبرد.
خطوط جاده در اندوه دشتها گم بود.
چه درههای عجیبی!
و اسب، یادت هست،
سپید بود
و مثل واژهی پاکی، سکوت سبز چمنزار را چرا میکرد.
و بعد، غربت رنگین قریههای سر راه.
و بعد، تونلها.
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفتهاست.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخهی نارنج میشود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ گل شببوست،
نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمیرهاند.
و فکر میکنم
این ترنم موزون حزن تا بهابد
شنیده خواهد شد.»
دم غروب، میان حضور خستهی اشیاء
نگاه منتظری حجم وقت را میدید.
و روی میز، هیاهوی چند میوهی نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت
نثار حاشیهی صاف زندگی میکرد.
و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد میزد خود را.
"ماه شاهد است که من نکشتمش. مگر میشود؟ من حتا آزارم هم به یک مورچه نمیرسد، بعد آدم بکشم؟ خودش مرد. در دستانم جان داد. با خنجری که خودش در قلبش فرو کرد. باور نمیکنید؟؟ حق دارید. من هم بودم باور نمیکردم. بعد از سالها انتظار مرا دیده بود. برای چه باید خودش را بکشد؟ من بودم که رغبتی به دیدنش نداشتم. من بودم که نمیخواستمش. بله، درست است همه چیز منطقیست برای این که من قاتل باشم. ولی به پیر به پیغمبر اینها همهش دسیسه چینیست. بعد شما میگویید من خنجر را در بدن نحیفش فرو کردم؟؟ آن خنجر خودش بود. خودش برای تولدم کادو خریده بود. همان روزی که با آن مرتیکه دیدمش باید خنجر را در قلبش فرو میکردم. آها! شما فکر میکنید دوستش نداشتم.ولی او چند سالیست که پنهانی با من زندگی میکند. باهم غذا میخوریم. میرقصیم. غروب و طلوع خورشید را نگاه میکنیم. حتا باهم میخوابیم. من هرشب در آغوشش میگیرم. موهایش را بو میکشم و میخوابم. دروغ میگویم، ها؟ توهم زدهام؟ پس عطرش که کل بدنم را گرفته چه میگوید. آقاجان من مدرک دارم که اوهم همینجا زندگی میکند. بیا، این هم تار مویش که دیشب روی بالشم جامانده. اوهم همینجا زندگی میکرد، پیش من! ولی وقتی امروز در آغوشش گرفتم خنجر را در قلبش فرو کرد. اصلا من اورا نمیخواستم. از حرصش خودش را کشت. من سنگدلم بی رحمم. ولی قاتل نیستم. باور نمیکنید؟."
دیوانه، تکه چوبی را که در درز دیوار فرو کرده بود بیرون آورد.
"بفرمایید خنجر! شماهم مرا بکش. میخواهم اورا دوباره ببینم!"
درباره این سایت