دم غروب، میان حضور خستهی اشیاء
نگاه منتظری حجم وقت را میدید.
و روی میز، هیاهوی چند میوهی نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت
نثار حاشیهی صاف زندگی میکرد.
و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد میزد خود را.
با یاگا شعر بخون:مسافر، قسمت پنجم!
روی ,ذهن، ,سطح ,روشن ,بادبزن، ,گل ,بادبزن، ذهن، ,مثل بادبزن، ,ذهن، سطح ,سطح روشن ,گل راگرفته

درباره این سایت