مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
چه آسمان تمیزی!»
و امتداد خیابان غربت اورا برد.
غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش میآمد.
مسافر آمدهبود
و روی صندلی راحتی، کنار چمن
نشستهبود:
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر میکردم
و رنگ دامنهها هوش از سرم میبرد.
خطوط جاده در اندوه دشتها گم بود.
چه درههای عجیبی!
و اسب، یادت هست،
سپید بود
و مثل واژهی پاکی، سکوت سبز چمنزار را چرا میکرد.
و بعد، غربت رنگین قریههای سر راه.
و بعد، تونلها.
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفتهاست.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخهی نارنج میشود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ گل شببوست،
نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمیرهاند.
و فکر میکنم
این ترنم موزون حزن تا بهابد
شنیده خواهد شد.»
با یاگا شعر بخون:مسافر، قسمت پنجم!
عجیب ,روی ,هوش ,سکوت ,غربت ,فکر ,گرفته،دلم عجیب ,و بعد، ,عجیب گرفته ,نارنج میشود ,میشود خاموش،نه

درباره این سایت