محل تبلیغات شما

 

حیاط روشن بود

و باد می‌آمد.

و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد.

اتاق خلوت پاکی است.

برای فکر، چه ابعاد ساده‌ای دارد!

دلم عجیب گرفته‌است.

خیال خواب ندارم.»

کنار پنجره رفت 

و روی صندلی نرم پارچه‌ای 

نشست:

هنوز در سفرم.

خیال می‌کنم در آب‌های جهان قایقی است

و من - مسافر قایق - هزارها سال است

سرود زنده‌ی دریانوردهای کهن را 

به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم 

و پیش می‌رانم.

مرا سفر به کجا می‌برد؟

کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش

و بی‌خیال نشستن 

و گوش دادن به

صدای شکستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

 

و در کدام بهار 

درنگ خواهی کرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

 

شراب باید خورد

و در جوانی یک سایه راه باید رفت،

همین.

 

با یاگا شعر بخون:مسافر، قسمت پنجم!

با یاگا شعر بخون، مسافر: قسمت چهارم.

با یاگا شعر بخون: مسافر، قسمت آرامش پس از طوفان!

یک ,نرم ,خیال ,ظرف ,پهن ,رسیدن، ,یک فرشو ,فرشو بی‌خیال ,بی‌خیال نشستن و ,کردن یک ,پهن کردن

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

وبلاگ هواداران یحیی پورسلطانی